خودت اول عاشقم شدی
خودت اول امدی طرفم
خودت اول زنگ می زدی
خودت اول گفتیکه بی من نمی تونی زندگی کنی
خودتم اول تنهام گذاشتی رفتی
من همون دومی هستم که تو خواسته هایه اول تو حلاک شدم
دارم به عشق تو می سوزم .
من باز منتظرم (...
.....).
عشق و رو یا
سلام بچه ها : می خوام آپ آخرمو اختصاص بدم به سر گذشت یکی
از بچه ها ی که ازبچه گی تا جوانی چه اعتفاق های براش پیش امده ،
به نام خدا
. این آقا پسر تویه خانواده مذهبی به دنیا امده بود .
یه پسر بچه ای بود که برای کمک خرج خونشون به شهر غریبی سفرکرده،
این پسر بچه ما ۱۳ سالش بود که سره کار رفت و شبانه روز کار می کرد
که پول دراره و خانواده شو خوشحال کنه ، خانوادش وزه مالیشون خوب
بود ولی این پسر می خواست خودش به خانوادش پول بده . این آقا پسر
کوچیک چه سختی های که نکشید ،چه توهمت های که بهش زده شود
،چه کوتک های که بهش نزدن ،حتی با این سن کمش چندین بار
باز داشگاه افتاد یادمه یه روز به صاحب کارش سلام نکرد و صاحب کارش
به جرم سلام نکردن اونو کتک زد و به اون بدو بیرا گفت ،پسره فقط نگاه
میکردو اشک ازچشماش می ریخت ،دیگه آقا پسره ما به اینجور چیزا
عادت کرده بود ،
تا که بزرگ شود.
پسری مو طلای ،خوش تیب ،خوش قیافه ،خنده رو ،مهربان .......... .
این آقا پسر ما دیگه جوان شوده بود ۱۸ سالش شوده بود ،بازم تو اون
شهرغریب کار می کرد. یه روز که تو مغازه ساندویجی کار می کرد ،
یه دوختری به اون مغازه امد ،مثل اینکه از پسره خوشش امده بود ،
یه دوختره خوشگل بود که به قوله خودش از مهربانی پسره خوشش
امده بود نه قیافه و چیزای دیگه ،یه روز که به پسره مطرح می کونه
که دوسش داره پسره ناراحت می شه و میگه خانوم تونه خدا منو
بیخیال شو ،من اینجا کار میکنم ،خواهش می کنم که از این مغازه
برید ،دوختره میره ولی هر روزبه دیدنه پسره می یاد تا یه روز صاحب
کارش می فهمه که این دوختر بخا طر پسره اینجا می یاد و پسرو
دعوا می کنه،میگه من به تو اعتماد کرده بودم چرا تویه مغازه من
از این کارا کردی ،پسره قسم می خوره،گریه می کنه می گه من
با اون خانوم ارتباط ندارم ولی باور نمی کنه ،بهش می گه بیا از
مغازه من بورو بیرون ،پسره رو به صاحب کارش می کنه میگه باور
نداری من بیگناهم ،میگه نه ندارم ،چاقو رو بر می داره و با اون چاقو
دست خودشو می زنه ،رویه ساعد دستش ۴ دفعه چاقو می زنه
که صاخب کارش به ظور چا قو رو از دستش می گیره و پسره رو به
صاحب کارش میکنه و میگه به این خون قسم من هیچ کاری با هیچ
دوختری نداشتم و گریه کنان وسایل شو بر می داره میره .هنوز جایه
چاقو رو دستش هست .بیکارو تنها تو خیابونا می گشت تا یه روز با
یکی ازرفیقهایش به کافی نت رفت .رفیقش یه وبلاگ داشت ،از
رفیقش پرسید: این چیه ؟ رفیقش گفت این مثل دفترخاطرات که هر
چی دوست داشته باشی می تونی توش بنویسی . پسره خوشش
امد وگفت برای من هم یه وبلاگ بساز . پسره تو وبلاگش از غریبی
و غربت و دوری........ از اینها نوشت.
نمی دونم انجا رو چه جور شرو کنم .
ولی باز میگم به نام خدا
یه دوختری بود که تو لندن زندگی میکرد . این دوختره به خاطره سیاسی
بودن از ایران رفته بودن . دختره ۱۸ سال داشت اونم از بیکاری تویه
اینطرنت می گشت ،آخه به قول خودش از این انگلیسی ها بدش میومد
و با انها رفتو آمد نمی کرد ، تا یه روز که تو وبلاگ های ایرانی چرخ
میزد .وبلاگی رو دید که از دوری و غربت و تنهای و ...... از این چیز ها
نوشته شوده بود .خیلی خوشش امده بود و برای اون پسر نظر
گذاشت که من منتظر آپهای بدی شما هستم . این دو ختر یه جور
احساس کرد که حرفهای پسره خیلی به گذشته خودش شبیه .
یه روز از پسره ایدیش رو خواست ،گفت که دوست دارم با شما بیشتر
آشنا بشم ، پسره هم که دید تنهاست و اونم دوست داره یه دوختری
باشه که بتونه باهاش حرف بزنه و درد دل کونه قبول کرد .
روزه اول چت :
پسره: سلام
دوختره :سلام
پسره :خوبی؟
دوختره:مرسی ،من خوبم
دوختره :شما خوب هستین ؟
پسره: مرسی منم خوبم
پسره :از وبلاگ من خیلی خوشت میاد ؟
دوختره:آره
پسره : چرا ؟
دوختره : چون حرفات ،شعر هات ،همه قشنگه
پسره: چند سالته؟
دوختره:۱۸
پسره : من یه سال از شما بزرگترم . میشه به پرسم بچه کجاهستین ؟
دوختره:تهران
بعدش یه کم دردو دل و چی میکنی ودرس می خونی و ..... از این حرفا
از هم پرسیدن و بعد ۱ یا ۲ ساعت قراره فردا رو گذاشتنو از هم خدا فظی
کردن. فردا هم به همین صورت گذشت. و بعده مدتها پسره از دو ختره
پورسید می تونی شماره تلفن نتون رو به من بدی ؟
دوختره گفت نه ، تو شماره بده من بهت زنگ می زنم ،
پسره شماره موبایل خودش رو به دوختره داد . یه روز دوختره به پسره
زنگ زد و باهم حرف زدن .( نمشه بگم چی بهم گفتن خصوصیه
ه) .
پسره پرسید ،این شماره جریانش چیه اولش دو صفر می یاد ؟
دوختره حرفو عوض می کونه . تا یه روز پسره زیاد گیر میده و می پورسه
جریانه این شماره چیه ؟ دوختره می بینه که دیگه نمی تونه جواب نده
مجبورشود و گفت که خانواده من به دلیل سیاسی بودن موقیم
انگلیس شده اند .وما ۶سال اینجازندگی می کنیم و ......... . برای پسره
اولش زیاد مهم نبود .تا این آشنای بالا گرفت ،دروست بعده چند ماه به هم
ابرازه عشق و عاشقی کردن. نمی دونم که تو اون چند ماه چه حرفای ،چه
اشک های ریخته شوده بوده که این دو نفر غیده همه چیز رو زده بودن .
پسره که کارش تموم می شود میرفت کافی نت ،هیچ وقت با رفیقاش
بیرون نمی رفت و اگه می رفت با تلفن با هم دیگه حرف میزدن، رفیقای
پسره که دیگه باهاش حرف نمی زدند آخه همش با دوختره بود خیلی
هاشون هم باهاش دعوا کردن و رفتن . تا گذشت این دوستی به یک سال
رسید ،عشق شون واقعا قشنگ بود ،راستی دوختره همه اعزای خانواده
پسره ر و می شناخت و با آهنها در ارتباط بود ،من که از مامانه پسره
پورسیم که این دوختره چه جور دوختریه؟ گفت :دوختری مهربان ،
با ادب،خوش سخن وبه من می گفت مامان ........... .( (ای خدا قلبم آتیش
گرفت ای خدا کمک کن بغیشو بنویسم .)) پسره یه روز دید که شرایط
ازدواج با این دوخترو نداره ،آخه پسره داهاتی بود،فقیر بود ،از خودش
هیچی نداشت ولی دوختره خیلی پولدار بود و خانوادش بهش این اجازرو
نمیدن که با این پسره داهاتی ازدواج کونه . این جریان چند روزی فکرش رو
مشغول کرده بوده.تا یه روز تصمیم می گیره به دوختره این جریانو بگه . آخه
پسره خیلی دوستش داشت به قران رازی بود براش بمیره و ..........رازی
نبود به خاطره خودش زندگیه این دوخترو از هم بپاشه.
(واقعا دوسش داشت).
تا یه روز به دوختره گفت که ما باید از هم جدا بشیم . دوختره یادمه
که چه شیوانی کشید و گفت :می خوای منو بکشی این چه حرفیه که
می زنی ،من بدونه تو می میرم ،چه شیون های می کشید و می گفت :
من بدی به تو کردم منو ببخش زندگیمو نابود نکون من بدونه تو می میرم .
پسره قبول نکرد گفت ما باید از هم جدا بشیم ،من تورو دوست ندارم و
گوشی رو قطع کرد. دوختره زنگ زد به داداش و خواهر و مامانه پسره
گفت که (.......) منو می خواد منو تنها بزاره و گریه می کرد و کمک
می خواست و می گفت من بدونه اون نمی تونم زندگی کنم . تا همه زنگ
می زنن به پسره می گن چرا این تفله معصوم و عزیت میکنی ؟ گناه داره
پسره به مامانش جریانو میگه . مامانش خیلی ناراهت میشه که دوختری
به این خوبی رو از دست میده ،به پسرش میگه یه جور بهش بگو که ناراهت
نشه من طاقت گریه های این دوخترو ندارم ، آخه دوختره مظلومیه ...
یه روزدوختره زنگ میزنه و با گریه از پسره جریانو می پرسه که چرا
می خواد اونو رها کونه ؟ پسره میگه: باباجریانه من اینطوریه و نمی تونم
تو رو خوشبخت کنم . دوختره با گریه قسم می خوره که ثروت و خونه
و ..... براش مهم نیست ،می گفت: یه اتاق با هم کرایه می کنیم و انجا با
هم زندگی می کنیم . اگه اونم نبود میریم تو خرابه ها زندگی میکنیم.
آخرش پسرو رازی می کنه که حرفه جدایی رو دیگه نزنه .
تا یروز دوختره زنگ زد به پسره و همش گریه می کرد .هر چی پسره پورسید
که چی شوده می گفت :من می ترسم ..من می ترسم .
جریان رو که از دو ختره می پورسه . میگه که خانواده خالم از ایتالیا امدن
خونیه ما برای خواستگاری . پسره وای وای وای .... کم مونده بود از
حال بره ، به دوختره گفت شاید امدن مهمونی ؟ گفت نه دیشب از
حرفاشون فهمیدم که برای خواستگاری امدن .
(بچه ها یه چیز بگم این دوخترو پسر هیچ و قت هم دیگرو ندیدن فقط با
وبکم و تلفن همدیگرو دیدن و صدای همو شنیدن. )
از دوختره که پرسید جریانه این پسر خالشو . گفت :که ما رو از بچه گی
نشون کرده بودن . گذشت هر روز گریه، هر روز گریه، ......... تا دو ماهی
گذشت . تا یروز یکی زنگ زد شماره ماله خونیه دوختره بود ولی این دف
خوده دوختره نبود صدایه یه مرد بود که میومد.گریه میکرد می گفت : نامرد
،نامرد تو زندگیه ما رو آتیش زدی ، تو مرد نیستی نامردی و .........
پسره هیچ حرف نمی زد فقط با صدایه بغز گرفته گفت چی شده ؟جواب داد
می دونی چی کار کردی ؟ می دونی زندگیه اون دوخترو تباه کردی ؟
می دونی .....؟ باز پسره با صدایه بغز گرفته گفت چی شده ؟
گفت شبه عروسیمون خود کوشی کرده ............. .
((اون که زنگ زده بوده پسر خالش بود که شماره پسره رو از موبایل دوختره
برداشته بوده .)) دوختره شبه عروسی با چاقو رگه دست خودش رو
زده بوده . آخه گفته بوده که اگه با کسه دیگه ازدواج کنه خودشو تو هجله
می کشه. این کارم کرده بوده . ولی خدا رو شکر زود به بیمارستان
می رسوننش و نجات پیدا می کنه .
دیگه پسره ازش خبر نداره . آخه به پسر خالش قول داده که هیچ وقت با
دوختره حرف نزنه. موبایل خودش رو فوروخت ،خته تلفن خونشون رو عوض
کرد که دیگه هیچ وقت با دوختره رابطه پیدا نکونه .
الان اون پسره ۱۳ سال۲۱ وچند ماهش شوده . به قوله خودش هیچ وقت
(..
...) فراموشش نمی کنه تا بمیره .
غریبه![]()


یه چراغ نفتی آورد داد دستم، گفتم این چیه ؟
گفت نگهش دار یه روز به دردت می خوره .
اون روز از این کارش زیاد خوشم نیومد ، بعد از
اینهمه مدت مثلا امده بود بهم سر بزنه ،یه چراغ داد
داد دستم و رفت . حتی نموند یکمی براش حرف بزنم
آخه کلی باهاش حرف داشتم
چراغ نفتی رو گذاشتم رو تاقچه اتاقم .
حالا از اون روز خیلی گذشته
بعضی از شبا که احساس تاریکی می کنم
چراغ نفتی رو روشن می کنم
نورش تماتمی سیاهی دلمو روشن کنه
اون رفته خیلی وقته دیگه بهم سر نمی زنه .
ولی اون چراغ نفتی یادگاری ازش مونده
اون روز نموند که باهاش حرف بزنم
ولی حالا قدر این چراغ رو می دونم
چه یادگاری قشنگی بهم داد (.......).
غریبه

دلی خسته كنج نشين غمكده ي قلبم شدم كه تمامي خاطرات عاشقانه ام را با دست خودم لمس كنم دل آسمان هم مثل دل من گرفته به باران پناه ميبرم ميخواهم در آغوشش گيرم ببوسم و ببويمش نم نم غصه هاي آسمان را روي گونه هايم حس مي كنم و همراه با آسمان مي بارم كاش دل آسمان هميشه گرفته باشد گل هاي پژمرده ي دلم با نگاه تو جان ميگيرد با باران مهرباني ات با عشق بي دريغت بيا اي عشق نازنينم سخت دلتنگم (.......).
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود. عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند. عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود. عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است. عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد. عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است. عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود. عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه. عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق آتش است اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند . بدین سبب عشق رنج آفرین است زیرا خواهان خراب کردن ماست تا دوباره آباد کند دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ بنابر این راحت باشیم و بگذاریم سوخته شویم وگرنه چگونه می توانیم متولد گردیم و خویشتن خویش را بسازیم .
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام .
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هيچ سخنی گوش خواهم داد، بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست ،بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هيچ گرمایی كنار آشيانیه تو آشيانه می كنم و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم، می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم .
تو این دنیا هر کی تویه آسمونه دنیا ستاره داره ،چرا وقتی نوبت ماست آسمون جای نداره، واسه من ،واسه من تنهای درده ،درده هیچ کسی رو ندارم ،هر گل پژمرده ای تو کویره سینم داشتم ، دیگه باور کردم که باید تنها بمونم ،تا دمه لحظه مردن شبا تنها بخوابم (.....).
وقتي مي خواستم زندگي کنم گفتند: برو وقتي ، به راستي سخن گفتم گفتند: دروغ است وقتي به ستايش رو آوردم گفتند: خرافات است، وقتي گريستم گفتند : کودکانه است، وقتي خنديدم گفتند : ديوانه است وقتي سکوت کردم گفتند : عاشق است وقتي عاشق شدم گفتند : گناه است .
عاشقی ریاضی نیست، حساب و کتاب ندارد، منطق و احتمال نمیشناسد. فیزیک نیست، فرضیه و اصل نمیپذیرد. فرمولپذیری هم در کارش نیست. فلسفه هم با عشق در تضاد است، فلسفهی عشق جنون است و دیوانگی. عشق شیمیایی هم نیست، نمیتوانی از درونت تجزیهاش کنی یا با احساسی دیگر ترکیبش کنی. از نظر پزشکی وجود خارجی ندارد چون دیده نمیشود و مهندسان نمیتوانند تحلیل و محاسبهاش کنند. شاید مسخره باشد امّا عشق مثل درس معارف اسلامیست، شبیهترین چیز به خداست،
): تو اگر میدانستی که چه دردی دارد، که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمیپرسیدی: آه ای مرد چرا تنهایی؟
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش .
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود .
بي تو بودن چقدر سخته با تو بودن هم خودش درده، بي تو فكر كردن محاله با تو بودن هم يه خوابه، گفته بودي تو را از ياد خواهم برد ،بردی ولي نبردم ، گفته بودي غباري بر خاطرات خواهد نشست ولي ننشست.، گفته بودي دل به دیگري خواهی سپرد ولي نسپردم، گفته بودي فراموشم خواهی کرد ، کردی ولی نکردم ......
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم .
شاید این پائیز چون فصلهای سیاه که پی هر سال مرا توام بود نباشد این بار شاید این پائیز برگ ها خواست بریزد و هوا سرد که شد آغوش تو باشد گرمای تنم تا که در سرد ترین پیاده رو وقت رفتن تا نور قلبم نهراسد و نلغزد.
همیشه دوستت دارم ای سر چشمه ی محبت، ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای، من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم .
خراب تو شدم , به سوی من روانه شو سجده به عشقت میزنم , منجی جاودانه شو، ای کوه پر غرور من , سنگ صبور تو منم، ای لحظه ساز عاشقی , عاشق با تو بودنم، روشن ترین ستاره ام , می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم ، می دانمت می دانمت ای همیه وجود من ، نبود تو نبود من ای همه ی وجود من ، نبود تو نبود من ای همیه وجود من ، نبود تو نبود من , نبود تو نبود من ...
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست، دارايي من است ارزاني شماست تنهايي بهتر از گدايي عشق ازشماست .
بد کردی عزیز با زبون بی زبونی گفتم ای کاش که بمونی بهت التماس کردم اگه تو بخوای میتونی تو که حرفامو شنیدی تو که این اشکامو دیدی آخه من با تو چه کردم که از عشق من بریدی بد کردی عزیز به خدا قلبم داره پرپر میزنه بدکردی عزیز به خدا جونیمو یکی خنجر میزنه بد کردی عزیز به خدا رفتی و بی تو موندم بی همصدا حقم نبودش به خدا تک و تنها بمیرم تو غصه ها حالا هرجا که هستی با خاطره عشق من تورو خدا یادت نره هرجا که هستی اینو بدون یکی هست که هنوز دوستت داره؛تورو خدا حالا ولم نکن عزیز تک وتنها هستم .
مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت*رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت*مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود*منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود*مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم*تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم*رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی*امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی*دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه*آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ *سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ*از غصّه دل شکستن .
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه، اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه، اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه، اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنهو بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه، اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه جرم تمومشون فقط لذت آشناييه .
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق گوش کردن نيست بلکه درک کردن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن وکنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است .
تو سکوت زرد پاييز که علاج هر چي درده يه مسافر دنبال دلش مي گرده . مي نويسه عاشقونه روي ديوار شبونه: توي بيداري آهن هيشکي عاشق نميمونه . با دلي لبريز حسرت اين مسافر گريه کرده دلشو داده به کسي که ميدونه بر نميگرده .
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم .
: وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکنن .
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو! ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه .
عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم. و تو با مرگ ....
چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچیه نو مبارک .
مي دوني فرق تو با توپي كه توي جام جهانيه چيه؟ فرقتون اينه كه اون خيلي زحمت ميكشه تا گل بشه ولي تو خودت گلی .![]()
از خدا نخواه كه توي دنيا كسي رو داشته باشي از خدا بخواه كه تمام دنياي كسي بشي .
زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .
دوست دارم چشمهايت را قاب كنم و بر طاقچه دل بگذارم تا آخرين دلشوره هايم در شيريني نگاهت محو گردد .
هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند.
گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم .
به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق , ولي در ابتداي ورودم روي كاغذ خواندم : در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند , به قيمت نابودي پاك بازان .
راضـي ميشـي؟ اگه من داد بزنم همش بگم دوست دارم راضـي ميشـي؟ اگه من جار بزنـم همـه را با خبـر كنـم راضـي ميــشــي؟ اگه من ياغـي بشـم همــه درهـا رو بشكنم راضي ميشي؟ اگه من تـا آخـر قلبـت تـا نهايـت بــپـرم راضـي ميــشـي؟ اگه بـاز مـثـل قديـما دلــت رابه دســت بـيـارم راضـي ميشي؟ اگه ايـن بـازي عشقـــو از رقـيـبـم بـبـرم راضــي مـيشــي؟ مـن كـه گــفـتـم ديــگـــه بــي تــو زنــدگــيــم بـي مــعـني اگـه اين معـني رو توي زندگيم حكش كنم راضـي میشی؟ اما حیف جوابمو هیچ وقت ندادی ....
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه… واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه… براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه… عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه .سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که قلبش اونقدر بزرگ باشه که واسه ی جا دادنت تو قلبش مجبور نشی خودت رو کوچیک کنی .
سنگ کافي است براي شکستن شيشه ، يک جمله کافي است براي شکستن قلب، يک بيت کافي است براي عاشق شدن و يک دوست کافي است براي تمام زندگي و همان چیزی که یک عمر در پیش بودم هنوز بهش دست نیافتم . ( دوست )
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت : به اندازه شکوفه بهاري و چه راست مي گفت چون شکوفه هاي بهاري مهمون دو روزه بودن ....
فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست .
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته اونکه در راه رفقات همیه هستیشو باخته .
بچه که بودم فقط بلـد بودم تـا 10 بشمرم،نهايـته هر چيزي همين 10 تـا بود،از بـابـا کــه بستني ميخواستم،10 تا ميخواستم.مامانمو 10 تا دوست داشتم....خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين ?0تـا خيلي قشنگ بود! ولي حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟...نهايتـه دوست داشتن چقدره؟...انگار خيلي هم حريصتر شدم،چون 10 تا بستني هم کفافمو نميده!امّا ميخوام بگم دوست دارم .....ميدوني چقدر؟!....به اندازه يه همون 10 تايه بچگي .
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم .
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم .
آسمان هفت طبقه دارد ، زمین هم هفت طبقه دارد. با همه اینها آسمان و زمین آنقدرها بزرگ نیستند که بتوانند خدا را در خود جای دهند. ولی ... در قلب انسان به اندازه کافی برای او جا هست .
در شهر عشق قدم مي زدم . گذرم افتاد به قبرستان عاشقان... خيلي تعجب کردم !!! تا چشم کار مي کرد قبر بود ... پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود دارد ؟ يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود ، جلو رفتم و برگهاي روي قبر را کنار زدم که برايش دعا کنم ..... واي !!! چي مي ديدم ... باورم نمي شد اون قلب همون کسيه که چند سال پيش دل منو شکسته بود .
من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام .... محتاج توام .
گر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است .

پسر عمه جان تمامیه خانواده به سوگت نشستن .
دوروسته که رفتی ولی برایه همیشه تو قلب ما جا داری .![]()
دله من اینقدر زاری نکن اونی که رفته سفر بر
نمی گرده
به خدا بر نمی گرده
آتیشه عشق بزرگش به خدا خاموشو سرده
